A A A

بسم الله الرحمن الرحیم [1]

نکته دوم: امکان یا استحاله مطلق یا تجزی

گفتیم اجتهاد به مطلق و تجزی تقسیم شده است. در توضیح این تقسیم می‌گوییم در بحث معدّات اجتهاد خواهد آمد برای حصول ملکه اجتهاد مقدماتی است که علوم و کتبش را اشاره خواهیم کرد.

قواعدی که از این مقدمات برداشت میشود که مثلا سه، چهار هزار قاعده باشد همه دخیل در استنباط هر مسأله‌ای از مسائل فقهی نیست به صورتی که مثلا اگر مجتهد خواست حکم وجوب نماز جمعه یا افاده بیع نسبت به ملکیه را به دست بیاورد احتیاج داشته باشد به همه این قواعد بلکه هر مسأله‌ای از مسائل فقهی احتیاج دارد به قواعد خاصی از این علوم مثلا اگر حکم شرعی از آیه‌ای از آیات قرآن استفاده می‌شود با یک مقیّدی که در قرآن هست و معارض هم ندارد فقیه برای استنباط این حکم نه احتیاج به علم رجال دارد نه مباحث سنت و نه مباحث تعادل و تراجیح بلکه اگر حجیت قرآن را در اصول اثبات کرده باشد حجیت ظهور را اثبات کرده باشد، کیفیت رابطه بین عام و خاص را استنباط کرده باشد حکم شرعی را از این آیه به دست می‌آورد و نیاز به این قواعد انبوه هم ندارد، یا اگر کسی مسأله‌ای را می‌خواهد استنباط کند که مدرکش سیره عقلاء است این فرد به کلّ مباحث ظهورات نیازی ندارد، به آیات الأحکام و کیفیت دلالتش نیاز ندارد، همینکه مباحث سیره عقلا را تنقیح کرده باشد میتواند حکم شرعی استنباط کند لذا بالوجدان استنباط بعضی از احکام شرعیه مبتنی بر مسأله‌ای یا مسائلی از قواعد استنباط است نه تمام چند هزار مسأله در قواعد استنباط.

از این نگاه اجتهاد به مطلق و تجزی تقسیم می‌شود و کسی که همه قواعد دخیل در استنباط را کاملا به دست آورده، می‌شود مجتهد مطلق و کسی که بعضی از این قواعد را تعلّم کرده است و در نتیجه بعض مسائل فقهی که مبتنی بر این قواعد است را می‌تواند استنباط کند به او میگوییم مجتهد متجزی.

بحث مهم این است که جمعی از اصولیان در صدد انکار احد القسمین بر آمده‌اند، بعضی می‌گویند اجتهاد مطلق ممکن نیست و استحاله دارد، بعضی می‌گویند اجتهاد تجزی ممکن نیست بعضی دیگر مانند مرحوم آخوند می‌گویند اجتهاد تجزی نه تنها ممکن بلکه واجب است و باید محقق شود تا به اطلاق برسد و الا رسیدن به اطلاق محال است.

أدله قائلیه به استحاله تجزی در اجتهاد

فعلا این نکته را مطرح می‌کنیم که جمعی از علماء قائل‌اند اجتهاد تجزی ممکن نیست سه دلیل بر امتناع وقوعی اجتهاد تجزی بیان کرده اند (بیشتر نگاه به ملکه است در این تقسیم به تجزی و مطلق)

دلیل اول: ملکه اجتهاد یا مطلق است یا اصلا نیست

بیان این دلیل نیاز به یک مقدمه فلسفی دارد

مقدمه فلسفی: تعریف کیف

فلاسفه کیف را به جمیع اقسامش تعریف می‌کنند، به آن تعریف اشاره می‌کنیم و یک کلمه از آن را معنا می‌کنیم. مرحوم ملاصدرا در تعلیقه شفا میگوید: إن المشهور فی تعریف الکیفیة أنها هیئة قارّة لایوجب تصورها تصور شیء خارج عنها و عن حاملها و لا یقتضی قسمة و لانسبة.[2]

محقق اصفهانی در تحفة الحکیم[3] می‌فرمایند:

ما لیس فیه قسمة و نسبة    بذاته، کیف بغیر ریبة

و لا اعتبار للقرار فیه    اذ لا یعم الصوت و ینفیه

پس در تعریف میگویند الکیف لایقبل القسمه در مقابل کمّ که کمّ قابل قسمت است.

اینکه کیف قابل قسمت نیست از جمله کیف نفسانی چون بسیط است و البسیط لایتجزأ، بلکه کیف یا موجود است به وجود مقدماتش بالتمام یا موجود نیست هر چند 99 درصد مقدماتش هم باشد. مثال میزنند به حبّ که یک کیف نفسانی است که یا هست یا نیست و معنا ندارد گفته شود نصف حبّ محقق شده، مقدماتش ممکن است آرام آرام پیدا شود اما خودش یا هست یا نیست.

بعد مقدمه

دلیل اول بر عدم امکان تجزی اجتهاد این است که هم بین شیعه هم در اهل سنت گفته‌اند شما اجتهاد را به ملکه و قوه تعریف کردید، ملکه و قوه کیف نفسانی است و قسمت و تجزئه قبول نمیکند چون بسیط است لذا قوه اجتهاد اگر همه مقدماتش ایجاد شد تمام و کامل ایجاد می‌شود و اگر همه مقدماتش حاصل نشد این سه هزار قاعده، 99 درصد مقدماتش هم که حاصل شود ملکه اجتهاد حاصل نمی‌شود لذا معنا ندارد گفته شود ثلث ملکه اجتهاد حاصل شده است زیرا کیف نفسانی قابل قسمت نیست.

نقد استاد

این بیان در اصل یک مغالطه است نه دلیل. کیف از جمله کیف نفسانی هر چند بسیط است و لایتجزء لکن کیف نفسانی ممکن است افراد مختلف داشته باشد و هر فردی مغایر با فرد دیگر باشد و هر فردی از این کیف‌ها بسیط است قابل تجزئه نیست، اگر این فرد مقدماتش باشد حاصل می‌شود و نباشد نه، اما هذا الفرد من الکیف النفسانی ربطی ندارد به فرد دیگر از کیف نفسانی. در مثال حبّ قبول داریم که کیف نفسانی است و بسیط است اما دارای افراد مختلف است، حبّ انسان متعلق‌های مختلف دارد، حبّ الله، حب المال، حبّ الجاه، حبّ مدح شدن، حبّ به اشخاص، هر فرد از افراد حب بسیط است، مقدمات حبّ زید که پیدا شد حب حاصل می‌شود و توقف ندارد بر حصول مقدمات حب عمرو، لذا بساطت در کیف نفسانی منافاتی با تعدد افرادش ندارد.

با این نکته جواب روشن است که چنانکه احکام مسائل با هم مغایر است توضیح دادیم قواعدی که این احکام از آنها استفاده می‌شود قواعد مختلفی است، مقدمات یک حکم را که ده قاعده دارد کسی خوب آموخته است، ملکه قدرت بر استنباط این حکم برای این فرد حاصل شده لایلزم که حتما ملکه استنباط برای حکم دیگر هم برای این فرد حاصل شده باشد مثلا فرض کنید بحث خروج مؤونه از تحت خمس به دو قاعده رجالی و دو قاعده اصولی و پنج قاعده ادبی احتیاج داشته باشد، طلبه فاضلی همین قواعد را خوب آموخته باشد با استدلال، قوه و ملکه استنباط این حکم را خواهد داشت اما رمی جمرات یا ذبح در منی ممکن است به دو قاعده رجالی دیگر و سه قاعده اصولی دیگر و احراز وثاقت اسناد کامل الزیارات را احتیاج داشته باشد و این فرد نیاموخته است. ملکه و قدرت استنباط بر این مسأله را ندارد اما بر مسأله خمس را دارد.

یا فرض کنید پنجاه حکم شرعی درگیر با مسأله تعارض و انقلاب نسبت نیست و سایر قواعد را این فرد آموخته است و قوه استنباط آنها را دارد اما ده حکم، استنباطش توقف دارد بر بررسی انقلاب نسبت و قبول یا عدم قبول آن در مبحث تعادل و تراجیح، این مسأله را نمیتواند استنباط کند اما توان استنباط آن پنجاه حکم را دارد.

پس دلیل اول یک مغالطه است و ملکه و قوه بسیط است و لایقبل القسمه اما له افراد و لکل فرد ملکة خاصة.

نکته: کلامی از مرحوم خوئی

مرحوم خوئی[4] در مصباح الأصول ذیل توضیح دلیل اول بر استحاله تجزی در اجتهاد اشکالی مطرح می‌کنند که مستشکل می‌گوید اگر اجتهاد به معنای ملکه باشد امر بسیط است و البسیط لایتجزّأ هر چند اشکال را مرحوم خوئی قبول ندارند اما عجیب است که اشکال را توسعه میدهند و میگویند و کذا الأمر لو کان الإجتهاد بمعنی نفس الإستنباط لاملکته، فإنه أیضا بسیط غیر قابل للتبعیض.

می‌فرمایند اگر اجتهاد را به فعل هم تفسیر کنید که استنباط الحکم باشد نه به معنای ملکه باز هم اشکال وارد است، اجتهاد به معنای استنباط هم بسیط است و قابل تجزیه نیست. این کلام ایشان عجیب است.

نقد استاد

استنباط اگر فعل باشد نه ملکه آیا کسی میتواند تفوّه کند فعل هم بسیط است و قابل تجزیه و تبعیض نیست، مقوله فعل که قابل تبعیض است و بسیط نیست. زید می‌گوید عملیه استنباط را در فلان مسأله شروع کردم اما هنوز تمام نکرده‌ام و این روشن است که مقوله فعل مرکب است. لذا عجیب است که می‌فرمایند اجتهاد اگر به معنای استنباط هم باشد نه ملکه باز هم بسیط است و قابل تجزیه نیست. خیر اشکال زمانی است که ما اجتهاد را به معنای ملکه بدانیم.

دلیل دوم خواهد آمد.

 

[1]. جلسه ششم، چهارشنبه، 98.02.04.

[2]. الحاشية على الإلهيات‌، ج1، ص121، [الفصل السابع: في أن الكيفيات أعراض‌]

[3]. تحفة الحکیم، مرکز نشر علوم اسلامی، ص95.

[4]. مقرر: در هر دو تقریر از مرحوم خوئی این خلط مطرح شده است. در مصباح الأصول مرحوم بهسودی در توضیح اشکال بیان شده است و در التنقیح مرحوم غروی در توضیح جواب بیان شده است.

مصباح الأصول، ج3، ص441: فقد ذهب جماعة إلى استحالته . بدعوى أن ملكة الاستنباط أمر بسيط وحداني . والبسيط لا يتجزى . فان وجدت فهو الاجتهاد المطلق ، وإلا فلا اجتهاد أصلا . وكذا الامر لو كان الاجتهاد عبارة عن نفس الاستنباط لا ملكته ، فإنه أيضا بسيط غير قابل للتبعيض .

موسوعه مرحوم خوئی (التنقیح)، ج1، ص20: أن القدرة تتعدد بتعدد متعلقاتها فإن القدرة على استنباط حكم مغائرة للقدرة على استنباط حكم آخر وهما تغائران القدرة على استنباط حكم ثالث نظير القدرة على بقية الأفعال الخارجية فإن القدرة على الأكل غير القدرة على القيام وهما غير القدرة على التكلم وهكذا .